خبرگزاری حوزه گزارش می‌دهدپیوندی با شاهدانی آسمانی/ ازدواج زوج جهادگر برسر مزار شهدای گمنام

ازواج زوج جهادی در مزار شهدا

حوزه/ دو نیروی جهادی در زمان کرونا عقد خود را بر سر مزار شهدای گمنام کرمانشاه برگزار کردند.

به گزارش خبرگزاری حوزه، میزبان شهدا بودند و مهمان شهدا، محضر کهف الشهدا کرمانشاه بود و شاهدان عقد شهدا، تصویر شهدا نقش بر ماشین عروس بود و سنگ مزارشان سفره عقد، شهدا همه کاره بودند آنجا، همه چیز بوی شهادت داشت، آنجا که دو جوان جهادگر زندگیشان را با کسب اجازه از شهدا آغاز کردند.

طیبه نجفی عروس این مجلس است، طلبه سطح ۳حوزه علمیه که از کرمانشاه آمده و در مرکز تربیت مدرس حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها شهر قم در گرایش تربیت دینی کودک و نوجوان مشغول تحصیل است، نویسنده ای که روایتگر جریان جهاد و شهادت بوده است و چند کتاب در حیطه ادبیات پایداری و تاریخ شفاهی تالیف کرده است و حالا حضور در این عرصه را با فعالیت های جهادی در عرصه کرونا کامل کرده است و همسفر همیشگی جهادگری دیگر شده است.

طیبه نجفی و مصطفی افشارمند هر دو از نیروهای جهادی در پیک اول کرونا بودند که  کرونا این بار خلاف رسمش عمل  کرد به جای دور کردن انسان ها، آنها را بهم نزدیک کرد، از شروع فعالیت های جهادی اش که میرسم می گوید: در ابتدای شیوع کرونا بعد از اینکه مطلع شدم طلبه ها در بیمارستان ها فعالیت های جهادی را آغاز کرده اند به آنها ملحق شدم، مدتی کامکار بودم و همزمان برای تغسیل اموات بهشت معصومه می رفتم بعد هم بیمارستان صحرایی و بهشتی مشغول شدم و کار کمک پرستار و بعضا مشاوره را انجام می دادم.

«اواخر بهمن ماه در قم بودم و وقتی که کرونا مطرح شد انقدر ناگهانی بود که مدام منتظر پایانش بودیم، یک مدت در قم قرنطینه شدیم، دوست داشتم زودتر تمام شود به خصوص که خوابگاهی بودیم و احساس غربت بیشتری میکردیم، بعد از مدتی برگشتم به کرمانشاه، زمانی که در تلویزیون آمار تلفات اعلام میشد دغدغه‌ام بیشتر شد، دچار بحرانی شده بودیم که  غنی و فقیر و بیکار و شاغل و رئیس و کارگر نمیشناخت، دلم میخواست کاری انجام بدهم، اما در کرمانشاه معمولا آقایان در کار جهادی مشغول میشوند و خانم ها ورودی ندارند، در زلزله سرپل ذهاب هم هرچه به حوزه علمیه درخواست دادیم این اتفاق نیفتاد و فکر میکردم این بار هم همین است و تنها کاری که فکر میکردم از دستم ساخته است این است که از خودم مراقبت کنم و از ابتلای خانوده ام جلوگیری کنم، اما خیلی اتفاقی در ایتا پیام درخواست نیروی جهادی برای غسالخانه و کامکار را دیدم».

شروع یک سفر جهادی

همین یک پیام جرقه ای برای برگشتش به قم و شروع فعالیت های جهادی اش، روزهای اول تماس های ناموفق بود و در جوابش گفته بودند که اولویت حضور با قمی هاست اما اصرار هایش بالاخره نتیجه داده بود.«اصرار کردم، تماس گرفتم با مسئول جذب نیروهای جهادی و گفتم الان ترمینال هستم و دارم بلیت میگیرم برای قم و بدون اینکه منتظر جواب باشم گفتم تا من برسم قم به من پیام بدید و بگید که کی بیمارستان باشم».

و این شد شروع یک فعالیت جهادی که از بیمارستان شروع شد و به غسالخانه رسید «وقتی داشتم برمیگشتم قم به خانواده ام دلیلش را نگفتم و فقط برادرم را درجریان گذاشتم، به محض رسیدن به قم شیفتم شروع شده بود، شبش وصیتنامه نوشتم چون هیچ تصوری از کرونا نداشتیم و هرچه بود استرس و ترس بود، فکر نمی کردیم که از این بحران جون سالم به در ببریم و از طرفی هم فکر میکردم که هیچ چیزی برای آن دنیا هم ندارم و و همه این ها را در وصیتنامه ام گفتم و آرزوهایی که داشتم را آوردم، نوشتم که از آرزوهایم این است که مادر شوم، آرزو کرده بودم که بخشیده شوم و راضیه المرضیه از دنیا بروم».

در غسالخانه و بیمارستان روزهای سخت و شیرینی را هم گذرانده است از روزهای سخت دیدن دردکشیدن و مرگ همنوعانش تا جرقه ازدواج با یاری که همیشه انتظارش را می کشیده « یکی از سخت ترین روزهایم روزی بود که مادر شهیدی را آورده بودند غسالخانه، وقتی آقایان جنازه تحویل ما می دادند روضه حضرت زهرا می‌خواندند و من در تمام لحظات پسر این مادر شهید را تصور می‌کردم، در روزهای ابتدایی اجازه تغسیل نداشتیم و فقط مواضع تیمم را تطهیر میکردیم و رفع موانع و عین نجاست را انجام می ‌دادیم، برایم خیلی دردناک بود که مرده را نگاه میکردم و میدیدم که بازویش خونی است اما نمیتوانم برایش کاری کنم و تنها باید تیممش بدهم، هنوط و بعد کفن و مجدد کاور، این دردی است که نمیتوان در چند روز و یک ماه و حتی بیشتر فراموش و یا برای کسی بازسازی کرد، این درد  قطعا تا سال ها با ما میماند».

ابتلا به کرونا و سختی ترک بیماران

 بعد از زیاد شدن نیرو در غسالخانه و کمبود نیرو در بیمارستان شهید بهشتی راهی بیمارستان شهید بهشتی می‌شود و همانجا بود که سرنوشت زندگی اش هم رقم خورد. « همان روزهای ابتدایی ورودم به بیمارستان شهید بهشتی بود که متوجه شدم یکی از نیروهای جهادی آقا درمورد من پرس وجو کرده، از سمت مسئول جهادی خواهران حرف هایی زده شد اما قبل از اینکه مرحله به دیدار و صحبت برسد مبتلا به کرونا شدم ، روز هفتم فروردین ماه بود که احساس تب و لرز داشتم و موقع تنفس قفسه سینه ام درد می کرد و  از نظر گوارشی بهم ریخته بودم که بعد از سی تی اسکن متوجه شدم که ریه ام درگیر شده است».

سختی بیماری کرونا یک طرف و اجبار به ترک بیمارهایی که به او عادت کرده بودند از سمت دیگر حالا برایش سخت شده بود «یک مریضی بود که همسر شهید بود و یک پیرزنی که دختر نداشت و زمانی که بهشتی بودم با این مریض ها خیلی انس گرفته بودم، یا مریضی بود که وسواس فکری عملی داشت و از بهزیستی آمده بود، این سه نفر خیلی تنها بودند و احساس می کردم با نبودن من به آنها بیشتر سخت می گذرد و یا مریض دیگری بود که شبها  بی خوابی به سرش میزد، بچه هایش طردش کرده بود و از نظر روانی در شک بود و باید تخلیه میشد، من خیلی وقت ها می بوسیدمش، بغلش میکردم و نوحه میخواندم تا گریه کند و تخلیه شود تا بتواند بخوابد و انقدر این کار را تکرار کرده بودیم که  کلا از این شرایط تنهایی و افسردگی درآمده بود، درهر اتاقی یکی دو نمونه از این مریض ها داشتم، این ها را تازه به راه آورده بودیم، تازه غذا میخوردند و انس گرفته بودند و اجازه میدادند که به آنها خدمت کنم و فکر اینکه حالا باید اینها را ترک کنم بیشتر اذیتم میکرد».

حالا باید در غربت و تنهایی بیشتر تنها میشد «طبیعتا کرمانشاه هم نمی توانستم برگردم چون پدرمادرم بیماری قلبی داشتند و از من می گرفتند، سوییت گرفتم در سازمان تبلیغات و ۱۴ روز در قرنطینه بودم در این چهارده روز بچه ها که به دیدارم می آمدند با شوخی از خواستگاری نیروی جهادی آقا صحبت میکردند اما من نه ایشان را دیده بودم و نه کلا میدانستم چه خبر است و کلا از نظر من کنسل شده بود».

خدمت جهادی این بار در عرصه روایتگری

بعد از گذراندن دوره قرنطینه و منفی شدن تست کرونا عرصه جهاد او متفاوت شد، توانایی قلم و نویسندگی اش باعث شد از سوی مسئولان جهادگران پیشنهاد شود که به جای خدمات در بیمارستان ها در عرصه مستندسازی خدمت کند و به نگارش خاطرات جهادگران اقدام کند.« پیشنهاد انعقاد قرارداد دادن اما ناراحت شدم و گفتم من همان دختر جهادی سابق هستم با این تفاوت که  آن موقع کار خدماتی میکردم و الان باز هم همان نیروی جهادی هستم اما مدلش تفاوت کرده است و در عرصه نوشتن خدمت میکنم».

و این اتفاق شروعی شد برای آغاز یک زندگی «در جریان همین مصاحبه ها از سوی یکی از آقایان طلبه جهادی پیشنهاد شد با آقایانی که مدافع حرم بوده اند و حالا جز جهادگران سلامت هستند هم مصاحبه کنم که البته بعدا با صلاح و مشورت بیشتر انجام دادنش توسط من کنسل شد اما فردای همان روز بود که یکی از آقایان جهادی زنگ زدند و گفتند برای خاطره نگاری تماس گرفتند، بعد از پاسخ منفی من اصرار کردند و گفتند مگه شما نویسنده نیستند برای اینکه قانعشان کنم گفتم که آقایان جهادی صلاح نمی بینند من این کار را انجام بدهم، مجرد هستم و یکی از آقایون هم ۲۰ روز پیش از من خواستگاری کرده و  همان موقع بود که اعتراف کردند که من همان خواستگار بیست روز پیش هستم».

قدمهای آغازین شروع زندگی زیر سایه حضرت معصومه(س)

«من تا حالا هیچ خواستگاری را تنها ندیده بودم همیشه در حضور بزرگتر بود از آنجایی که خانواده ام کرمانشاه بود تصمیم گرفتیم برویم سر مزار شهید محمدرضا شفیعی که به عنوان برادر بزرگتر من باهم حرف بزنیم، رفتیم گلزار شهدا و اصلا به این فکر نکرده بودیم که در ایام کرونا تعطیل است، نهایتا زیر سایه بان های حرم حضرت معصومه با هم صحبت کردیم، معیارهایمان را باهم در میان گذاشتیم، همیشه خواستگارهایی که داشتم  خیلی از نظر فکری با ما متفاوت بودند از تجملات گرفته تا اخلاقشان که تناسبی با من نداشتند یا نماز نمیخوانند یا دین و انقلاب را قبول نداشتند، معیارهای من پول و مادیات و ظاهر نبود وقتی با این آقا صحبت کردم اولین چیزی که گفت این بود که دوست دارم همسرم انقلابی باشد، ولایی باشد، حسینی باشد و زینبی زندگی کند و سد راه من برای خدمت به خلق نباشد، دوست دارم بندگی خدا را انجام بدهم و خدمت به خلق کنم و من همان روز دیدم صحبت هایش صحبت های من است و از همان جا شماره برادرم را برای مراحل بعدی دادم و برگشتم کرمانشاه چون صلاح ندیدم قم باشم».

و این دیدار شروعی شد برای آغاز یک زندگی ساده و انقلابی «بعد از چند ماه تحقیق و آشنایی برادرم نهایتا  یک روز به تولد حضرت معصومه که درگیر امتحان های سطح سه بودم  به من زنگ زد و گفت نظرم مثبت است و گفت من صلاح میبینم که بیان خواستگاری چون آدم نجیب و خانواده دار و همفکر و همسنگر ما هستند، جلسه اول خواستگاری  همان جلسه بله برون شد و عقد موقت خواندیم ۱۴ هزار تومان پول  و ۵ شاخه گل رز تقدیم به شهدا مهریه ام شد و بعد از محرمیت یک ماهه مراسم عقدمان را برگزار کردیم».

عهدی با شاهدانی بهشتی

مراسم عقد متفاوتی که بین مراسم های مجلل و پرهزینه ای که این سالها برگزار میشود غنیمت است« میخواستیم عقد و عروسیمون یکی باشه و از طرفی درگیر هزینه های بیخودی عروسی نشویم، گزینه های خاصی برای نحوه برگزاری عقد توی ذهنم بود که هرکسی قبول نمیکرد اگر به هر خواستگاری میگفتیم ، مسخره میکرد  اما خداروشکر همسرم همراه و هم مسیرم بود، همیشه آرزویم این بوده زمانی که خطبه عقدم را میخوانند از شهدا اجازه بگیرم، رسم این است که دختر زمان عقد باید از بزرگترش اجازه بگیرد و معتقد هستم که بزرگتر واقعی شهدا هستند، شیعه ها برای عقدشان باید شاهد ببرند و میدانستم که هیچ شاهدی بهتر از شهدا نیست، همسرم اگر تمام ثروت دنیا را به پای من میریخت اندازه آن لحظه ای که از شهدا کسب اجازه کردم برایم ارزشمند نبود».

حالا این دوجوان هم زندگی خودشان را ساده آغاز کرده اند هم خواسته اند که نشان دهند که میشود همه سختی ها را دور زد « میخواستیم با کارمان یک هزینه ای را از هم دوش مردم برداریم، رسانه و فیلمبردار بردیم برای اینکه خیلی از جوان ها که میخواهند مادر شدن و پدرشدن را تجربه کنند اما هزینه ها اجازه نمیدهد تشکیل زندگی بدهند بدانند که میشود ساده گرفت و ساده زندگی خوبی را شروع کرد، به این فکر میکردم که مگر من نبودم که طلاها را از دست و گردن مرده ها قیچی میکردم، وقتی مرگ آنقدر به ما نزدیک است طلا و پول و مادیات چه ارزشی دارد وقتی میشود که زندگی را آنقدر ساده و شیرین آغاز کرد».

و همین هم شد، زندگیشان را با حداقل هزینه، با مهمانانی بهشتی و از جنس نور آغاز کردند تا به زندگیشان برکت بخشیده باشند، عهد ازدواجشان  را بر مزار شهدای گمنام کرمانشاه ثبت کردند و ماه عسلشان سر مزار شهید بابایی و شهید سیاهکالی رفتند تا شهدا همیشه همراه و پشت و پناهشان باشند.

الهام حلاجیان
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *